تاریخ : چهارشنبه، 18 مهر ماه، 1397
موضوع : ادبیات,فلسفی

با بررسی رب گوجه و پوشک این داستان چقدر آشناست

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته

و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی

ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه

حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»گفت:....
 می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»

خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر

نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!






منبع این مقاله : :وبسایت شخصی هوشمند عزیزی
آدرس این مطلب : http://hooshmand55.ir/2019/اخلاق:هوشمند/